اولین حرکت اساسی!!!
سلام سلام شازده پسر ، قند و عسل 
خوبی پسرک تابستونی ما ؟! ...
وای که چقدر هر روز و هر ساعت و هر لحظه بیشتر و بیشتر و بیشتر عاشقت میشم ...
از حالا موندم چه طوری بدمت دست دختر مردم ببرتت ؟؟!!!
شوخی میکنم مامان ... همیشه برات بهترین ها و قشنگترین ها رو میخوام ...
کافیه که تو شاد باشی ، حالا هرجا که خواستی و با هرکس که دوست داشتی ، همین ...
اونوقت منم شادِ شادم ...
![]()
حالا بریم سراغ اصل مطلب ، البته با تاخیر !!!!
خب چه کار کنم ، ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنقدر ذوق داشتم که نوشتن برام سخت بود ، اصلا نمیدونستم چی بنویسم ... دلم میخواست همینطور بشینم و بنویسم و آخرش میشد مثنوی هفتاد مَن و هرکس میخوند خسته میشد !!! 
این بود که صبر کردم یه کم ذوقم فروکش کنه و یه کمی به خودم مسلط بشم بعد بیام بنویسم ...
هرچند که همین الان هم به اندازه اون موقع ذوق دارم و تا آخر هم فکر کنم از این ذوق کم نشه ![]()
اما خب حداقل الان دیگه میدونم میخوام چی بنویسم ... البته تقریبا !!

![]()
همونطور که قبلا گفتم جفتم جلوئه و شما پشت جفتی پسری ...
جفت جلو باعث میشه مامان حرکتهای نی نی رو خیلی دیرتر از مامانای دیگه ای که جفتشون پشت نی نیه ، حس کنه و لذت ببره ...
اما خب از اونجایی که مامان تپلی نیست و تـقریبا لاغره این شانس رو داشته که از هفته 16-17 حرکتهای ریز شما رو حس کنه ... ![]()
که اولش یه نبض ساده و ریز بود 
بعدش شدید شد و دیگه شبیه نبض منظم و ریتم دار نبود ، چیزی شبیه به ترکیدن حباب که انگار میگفتی آهای من اینجام ، منو میبینید ؟! ![]()
بعد هم که حرکت و لیز خوردن یه ماهی کوچولو رو تو دلم حس کردم ![]()
اما همه ی اینا رو فقط از داخل حس میکردم ...
از بیرون نه چیزی میدیدم نه حتی زیر دستم حس میشد! ![]()
تا چیزی حس میکردم سریع لباسم رو میزدم بالا تا بلکه یه چیزی ببینم یا حداقل با دستم لمس کنم... اما نخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ؛ خبری نبود !!!! ![]()
البته میدونم که مامان عجولی هستم و دوست دارم زودتر تکونها و لگد زدنهات رو ببینم و حس کنم ، اگر دست من بود که میگفتم باید از همون ماه اول تکون بخوری و منم حس کنم و ببینم و لذت ببرم ![]()
![]()
![]()
تا اینکه اون روز بالاخره رسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ؛ ![]()
یکشنبه بود ، ![]()
31 فروردین 1393 ، ![]()
روز مادر بود ، 




خونه ی مامانی بودیم (با اینکه حدودا دو روز از بیمارستان رفتنم میگذشت و خوب بودم اما نگهمون داشته بودن تا خیالشون راحت ِ راحت بشه !! ) ، ![]()
صبح بود و بابا هم به خاطر سرما خوردگیش نرفته بود سرکار ، ![]()
طبقه بالای مامانی ، پای تلوزیون دراز کشیده بودیم ، 
تلوزیون داشت بچه های کوچولو رو نشون میداد که هرکدوم با زبون خودشون روز مادر رو به مامانشون تبریک میگفتن ... 
نمیدونی چقدر دلم ضعف رفت از دیدنشون و چقــــــــــــــــــــــــــــــدر دلم خواست که تو هم .......
آخه امسال اولین سالی بود که اون روز روز منم بود ، روز مادر ...
به خاطر وجود تو ، عزیزترینم ... ![]()
تو همین فکرا بودم ، لباسم رو زدم بالا و گفتم :
"پسری تو نمیخوای روز مادر رو به مامان تبریک بگی ؟ " ... 
و اون لحظه ..... دقیقا همون لحظه ..... انگار که خواب بود ..... نه رویا بود ..... نه یه معجزه بود.....
یه دفعه سمت چپ شکمم به شـــــــــت تکون خورد ، خیلی محکم و شدید 

بعدش هم جیغ من بود که به هوا رفت که " وای محمد!!! دیدی ؟ تکون خورد ، لگد زد ، بالاخره دیدمش ... شازده کوچولوم روز مادر رو بهم تبریک گفت ... " ..... اما بابا مات و مبهوت نگام میکرد!! .....

وای که چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر خوشحال بودم اون لحظه ... 
یه حس عجیب و قشنگه ...
جالبه ... دراز کشیدی بدون هیچ حرکت و حتی لرزشی که یه دفعه یه گوشه ی شکمت انگار که زلزله شده باشه محکم تکون میخوره و حرکت میکنه ... 
اگر این معجزه نیست پس چیه ؟؟؟ ... معجزه حضور شما فرشته ی آسمونی من ... ![]()
بغض تو گلوم چنگ انداخته بود و چشمام از اشک تار شده بودن اما بغضم رو نگه داشتم تو گلوم تا مبادا بشکنه و گریه کنم و بدنم تکونی بخوره و اونوقت حرکتهای تو رو نبینم ... 
نفس کشیدن برام سخت شده بود ، اما مقاومت کردم تا بتونم بیشتر و بیشتر ببینمت ... 
بابا اون لحظه ی ناب رو از دست داده بود ، ![]()
راستش رو بخوای با اینکه دوست داشتم اونم میدید تکون خوردن پسرش رو ، اما ته دلم خوشحال بودم که این لحظه فقط سهم خودم شد ... 
شد اولین لحظه ی "مادر و پسری" ما ... ![]()
لحظه ای که فقط من بودم و تو ، فقط برای من بود و تو .... 
راستش شما هم بعد از یه تکون اساسی که کلی مامان رو خوشحال کرد ، ناز نکردی و دیگه تکون نخوری... 
بازم تکون خوردی و بابا هم از حرکت های پسریش لذت برد ... 
از ذوقمون کلی وقت همینطور لباسم بالا بود وهر دو نوازشت میکردیم و تو هم هربار یه گوشه ی دلم تکون میخوردی و لگد میزدی ... مثل یه بازی ... آره یه بازی ...
![]()
دقیقا ساعت 9:39 صبح روز یکشنبه 31 فروردین 1393 ؛
صبح روز مادر ... روز من و همه ی مادرهای سرزمینم ؛
شازده کوچولو اولین لگد رو زد و من باباش رو کلی خوشحال کرد ...
بعدش هم سه نفری کلی با هم بازی کردیم و اینجوری پسری برای اولین بار تو 148 مین روز وجودش ، دقیقا شروع هفته 22 بارداری ، تو دل مامانی بازی کرد و کلی هم بمون خوش گذشت ...
امروز 3روز از اون روز میگذره و من هر روز بیشتر از دیروز حرکتها و لگد زدنها و شیطنتهات تو دل مامان رو حس میکنم و میبینم و لمس میکنم و هنوز به اندازه بار اول ازش لذت میبرم و براش ذوق میکنم ...
دیشب تا دیر وقت بیدار بودی و شیطونی میکردی ، تا مامان چشماش گرم میشد با یه حرکت اساسی بیدارش میکردی و مامان هم کلی قربون صدقه ات میرفت و نوازشت میکرد و دوباره از سر نو ...
راستی درسته که این بهترین هدیه ی روز مادر در تمام زندگیمه ، برای همیشه هم میمونه ، اما اینم بگم که اولین هدیه روز مادر رو بابا جون شما بهم داد ، شب قبل از هدیه دادن شما ...
از خوش قدمی شما ما خونه دار شدیم مامان ...
بابا جون شب تولد حضرت فاطمه خونه رو قولنامه کرد و وقتی برگشت گفت که به نام من قولنامه کرده ...
الان هم اومده دنبالم تا بریم محضر برای به نام زدن ...
دست گلش درد نکنه ... 
برم تا بیشتر منتظر نمونده !!!
خدای خوبم ،
به شکرانه ی این نعمت چه کنم که در خور بزرگی تو و وسعت شادی ام باشد ؟؟
خدایا ،
از تو میخواهم طعم شیرین این لحظاتی که تجربه میکنم را به تمـــــــــــــــــــــــــــــــــــام منتظرانش بچشانی و دامنشون رو به فرشته ای از عرش پاکت سبزکنی ... آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
![]()


اولین حرکت اساسی!!!
